89-شمارش معکوس شروع شد
دیگه شمارش معکوس برای بغل گرفتنت شروع شده.....
زایمانم رو قطعی انتخاب کردم و چون به هیچ عنوان آمادگی ندارم و ترسم هنوز پابرجاست سزارین میکنم ولی با بیحسی موضعی تا بتونم تو نفسی رو ببینم ......
مارتیای من خیلی میترسم .....جوری که شبا خوابم نمیبره......
همش نگرانم اما یه حسی هست که میون این همه درد و فشااار و استرس از پشت هلم میده و در گوشم میگه برو تو میتونی ...... بال و پر فرشته هارو حس میکنم که از هر طرف بازوهامو گرفتن و آرووووووووووم آرووووووووووووووم با مهربونی همراهیم میکنن.......
من تنها نیستم و این حس زیبای مادر شدن نیرویی بهم داده که خودم هم متحیر شدم......
خدایا شکرت .....
همین دیروز وقت دکتر داشتم برای تعیین تاریخ زایمانت .....
دکتر 10 روز دیگه یعنی 20 شهریورماه رو پیشنهاد کرد اما من به خاطر ولادت امام رضا که مصادف با 26ام هست رو درنظر داشتم......
خانوم دکتری خودم هم گفت اگه وضعیت و فشارت نرمال باشه مشکلی نیست و میشه عمل رو انداخت 26 همزمان با ولادت ضامن آهو ......
دیگه از این بهتر نمیشه......با اینکه هر روزم بیقرارتر از دیروز میگذره اما آرامش عجیبی دارم.....دوست دارم بال دربیارم و تو آسمونا پرواز کنم.......
حس لمس کردن اون دستای کوچولو ....پاهای کوچولو.....اون مماخ خوجکلت داره زندگی رو ازم میگیره.....
فقط همینو بگم که این روزا به امید دیدنت زندگی میکنم و بس.....
هیچ وقت فکر نمیکردم موجودی عزیز تر از پدرت به زندگیم بیاد اما الان ببخشید که اینو میگم ولی حسمه.....حاضر نیستم یه تار موتو با ده تای زانیار عوض کنم .....
در صورتی که زانیار نباشه رستا هم نیست.....
میخوام اینو بگم که تو حتی از خودم و پدرت واسم مهم تری.....
اگه همین الان بگن بمیر تا بچت سالم باشه به وللاه که میمیرم......
خدایا این چه حسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیه خدا
از زانیارم بگم که این روزا از من بیقرار تره......
کاملا مشخصه که تمام استرس ها و دل پریشونیهاشو داره میریزه تو خودش......
اون پدره اما هنوز انگار باورش نمیشه.....
عیبی نداره بذار وقتی که اومدی ....
وقتی که اون دستای خوشکلت رو تو دستای مردونش گرفت.....
وقتی که بوی تنت رو حس کرد ....
اون وقت میفهمه که پدر شده.....
اونوقت میفهمه که عششششششششششق یعنی چی.....
فقط یکمی صبر کن عشقم.....
چیزی تا لحظه ی دیدارمون نمونده.....
مامانی بره صورتش رو بشوره که با نوشتن این مطالب خیس از اشک شد.....
تا بابایی نیمده و منو دوباره با چشمای گریون ندیده نفسسسسسسسسسسسسسم
عششششششششششششششششششششقم 
جووووووووووووووووووووووونم


89-شمارش معکوس شروع شد
